|
شنبه سی ام آبان 1388 :: 12:16 :: نويسنده : روژان و اشکان
به به چقدر آمار وبلاگم بالاس خب احوا ل دوستای گلم چطوره؟؟؟خوب هستین که شکر خدا امیدوامر هرجا هستین لباتون فقط به خنده باز شه خب از هفته ای که گذشت بگم که ۳ روز اولش به درس خوندن گشت امتحان بعدیم دیروز بود که من برگمو تحویل دادم منتظر شدم که دوستمم بیاد واسش دعا کنین زندگیش خوب شه نمیخوام زندگیش خراب شه به خاطر بچه هاش از دیروز فکرمو مشغول کرده این دوستم به خاطر اون از درسش زده به خاطر شوهرش ولی حالا که دوتا بچه داره و خرش از پل گذشته گیر داده که تو مثل زن فلانی مهندس نیستی دکتر نیستی تو تحصیل کرده نیستی بگو لامسب این حرفارو قبل اینکه دوتا بچه بزاری تو دامنش میگفتی بگو تو اصلا میدونی بچه هات چطوری بزرگ میشن تا حالا تو عمرت یه بار دستشونو گرفتی ببریشون خرید. میدونم تقصیر دوستمه که اینجوری بارش آورده. نمیدونم هرچی که شده و هست من از خدا میخوام که زندگیشونو درست کنه دوست ندارم زندگیشون از هم بپاشه.
خب از خودمون بگم ککه ۲-۳ روزه من خیلی لجباز شدم
خجالتم ندین میدونم کارم خوب نیست امروز بهش گفتم خصوصیات منو بگو میگه لوس و لجباز بابا خوب منو شناختیا ولی یه چیزاییم بهش اضافه کن و دوست داشتنی
وراجی دیگه بسه بدو بریم ![]()
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 :: 18:20 :: نويسنده : روژان و اشکان
سلام دوست جونیا اهههههههه از این بلوگفا یه کم نوشتم که قاط زد پریددددددددد خب بگذریم از این بلوگفا که هرچی بگیم در وصفش باز کم گفتیم خب خوبین که الحمدوا... سر ناسازگاری داره دیگه چیکارش میشه کرد.. سارا جون خوب خوبیما .. فعلا که هستیم خبری نیست. این هفته دوتا امتحان مهم دارم الان دقیقا یک ماهو دوروز از روزی که اشکان اومد میگذره.. خیلی دلم واست تنگ شده یادت نره قول دادی برگردی دیشب گفتم الان سرم میترکه اصلا نمیتونستم سرمو بالا نگه دارم تا داراز کشیدم داشتم میمردم تازگیا یه سر درد بد پیدا کردم جلو سرم نیست بگم پیشونیم پشت سرمه انگاری یکی سرمو ما بین دوتا دستش میگیره فشار میده که باید سرم پایین باشه انجام بدم خیلی به سرم فشار وارد میشه که میگم الان مغزم در میاد هر کی دلیلشو میدونه بهم بگه خیلی دلم یه شب مهتابی میخواد دور آتیش باشم کنار عشخم دقیقا اینجوری به خدا خیلی وراجی کردم فکر کنم ![]()
شنبه نهم آبان 1388 :: 11:46 :: نويسنده : روژان و اشکان
سلام سلام صد تا سلام به روی ماه همتون
احوال شما خوب هستین؟؟؟؟خدارو شکر ما هم خوبیم شکر خدا.ملالی نیست جز دوری شما ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اما از خبرای این چند روزه که هرچند خبر خاصی نشد که بیام بگم دختر عمم۲۵ روزه تو کماست. خدارو شکر دیشب خبر رسید که یه کم دستو پاشو تکون میده هرچند همه ی دکترا قطع امید کرده بودن گفته بودن که مرگ مغزی شده ولی خدارو هزاران بار شکر میکنم که الان علایم حیاطش برگشته ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فصل سرما شروع شدو مریضیای بندم شروع خودمم یه دو روزه سرما خوردم ایشششششششش با این سرمام دیروز رفتیم طاقبستان باورتون نمیشه آب دریاچش که کاملا خشک شده بود با بارندگی این دو روزه کاملا برگشته پر شده طوری که تا تو پیاد رو هم اومده بود منم که عشق آب با این حال از تو آب رد شدم که تا ساق پام آب بود ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیگه چه خبر ....هومممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خبر که زیاده تا دلتون بخواد ولی جای گفتنش نیست شما بیاین بگین چه خبر. اگه چیز جدیدی به ذهنم رسید میام میگم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ توی ادامه ی مطلب چند تا عکس گذاشتم ببینین چه نازن ... ادامه مطلب ![]()
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 :: 17:39 :: نويسنده : روژان و اشکان
قول داده بودم که بیایم از دیدارمون بنویسم.. خب الوعده وفا
عرضم به حضورتون از صبح چهارشنبه شروع میکنم... اون روز بر خلاف روزای دیگه که زودتر بیدار میشدم نمیدونم چرا تا ۹.۵-۱۰ خواب بودم بیدارم خالاصه وقتی اومدن خدا باورم نمیشد دارم عشقمو میبینم.. چقدر ماه شده بود تو کت شلوار سرمه ایش همونجا دلم میخواست بپرم بغلش نیگا کردم دیدم نه یه جعبس شب آخرم تا یه فرصت گیر میاورد چشم میدوخت به بنده ولی صبحش خیلی لحظه ی بدی بود. اونا داشتم صبونه میخوردن من نخوردم رفتم تو اتاق گریم گرفته بود تا آروم شم. بعدش که میخواستن برن اومدم بیرون به خدا بغض کرده بودم نمیتونستم حرف بزنم برای مرد زندگیم :الهی من فدای اون قدو بالای نازت بشم که حسابی دلمو بردی اونشب دوستای گلم ببخشید که پستم طولانی شد یعنی اگه میخواستم تعریف کنم بیشتر میشد ولی سعی کردم خلاصه بگم پی نوشت بی ربط: اه چقدر بدم میاد وقتی یکی میاد نظر میزاره میگه وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن.. معلومه هیچی از وبلاگو نخونده. فقط ظاهرو میبینن ![]() |
||